
در یک ظهر تابستانی مردی در حال پیاده روی در پارک مرکزی در شهر نیویورک بود که ناگهان متوجه دختر بچه کوچکی شد که توسط یک سگ از جنس پیتبول مورد حمله قرار گرفته بود .
او به طرف سگ دوید و با سگ درگیر شد . سگ او را زخمی کرد اما او توانست بلاخره سگ را بکشد و جان دختربچه را نجات دهد .
مرد پلیسی که از انجا رد میشد و این جریان را مشاهده کرد جلو دوید و گفت : هی مرد ، تو یک قهرمانی ، یک قهرمان شجاع ، فردا تو میتونی تو همه روزنامه ها بخوانی که مرد نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
ان مرد پاسخ داد : اما من اهل نیویورک نیستم
پلیس : خب پس فردا مینویسند یک مرد امریکایی شجاع جان دختر بچه را نجات داد
مرد: اما من اهل امریکا هم نیستم
پلیس : خب پس مرد شجاع تو اهل کجایی پس؟
مرد : من اهل پاکستان هستم .....
فردا در همه روزنامه ها نوشتند که : (( یک تروریست مسلمان سگ زبون بسته ی آمریکایی را کشت . ))

فرشته ی یک کودک...
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهش آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
فرشته ی عزیز من كاش دوباره برگردي ..... كاش

